دلتنگـــ

تمام خواب دیشبم تو بودی و بس . رویایت هم شیرین است درست مثل حضورت.....
هر شب به امید دیدن رویایت به خواب میروم....

دستم به نوشتن نمی‌رود

دلم به هیچ ..

 

 

تنها

 

 

دلتنگی می‌کنم

 

 

 یعنی تو نمی‌دانی؟

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ارباب هوای نوکرش را دارد...

ساعت گوشیم را نگاه کردم نوشته بود یازده و نیم؛مشغول چک کردن پیام های لاینم بودم که یک دفعه چشم به پیام یکی از دوستانم خورد نوشته بود سلام،پیام را باز کردم خوش خبر بود پیامش مزد شاهانه ارباب بود که در شام غریبانش مرا به نوکری قبول کرده بود و "برات پیاده روی اربعین امسال"

 اما....

روز اول که خبر شروع ثبت نام را شنیدم با خودم گفتم درس دارم و تاریخش نزدیک امتحانات ترم،راستش خانواده هم راضی نبود، با خودم گفتم کلا فراموشش کنم امسال هم قسمت به رفتن نیست....

گذشت تا رسید به مراسم محرم...


فکر میکنم شب علی اصغر بود دلم بکدفعه وسط مراسم عجیب حال هوای کربلا رفتن به خودش گرفت آخر این دل هنوز حرم اربابش را ندیده، ولی بار با خودم گفت رفتن در اون زمان برایم ممکن نیست ولی هعی در ذهنم میگذشت که از ارباب بخواه اگر ارباب طلیبد مطمئن باش عازمی، پس شروع کردم به التماس...

بعد از مراسم یک‌دفعه دلم گفت با خانواده یکبار دیگه مطرح کن شاید این بار نظرشان مثبت بود این بار هم به حرف دل جلو رفتیم بر خلاف بار پیش این باز نظر خانواده "مثبت بود"

برنامه امتحانات رو یک بار دیگه نگاه میکنم تاریخ برگشت دو هفته با امتحانات فاصله داشت...
دست آخر دست به گوشی به مسئول ثبت نام کاروان زنگ میزنم که میگوید اگر ثبت نام کنی ذخیره‌ای  در جوابش میگویم اشکالی ندارد اسمم را  در ذخیره بنویسید...
 دست آخر پیام دوست و خبرِ مزد ارباب:

"سلام آقا ادیب،آقا تبریک میگم أسمت برا کربلا دراومد،شیرینی ما یادت نره،طلبیدتت چون أسمت بین ١٥نفر دراومد"

آرزوم این بود که اولین سفر کربلایم پیاده روی اربعین باشد...

ارباب هوای نوکرش را دارد...

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

و دوباره غدیر ....

اما دلم عیدی میخواهد آن هم از دست یک سیده

برای من خبری یا سلامی از جانبش کافیست 

قسم خوردم که فراموشش نمیکنم ....


اما میگویند امروز هرچه از معبود بخواهی شاهانه و کریمانه بر بندگانش می‌دهد

و من دوباره عین گذشته تورا از معبودم طلب میکنم

هر صبح به امید نشانی تو از خواب بیدار میشوم

بانو عیدت مبارک....

هنوز هم دلم در تار و پود این جانماز مانده تا  صاحبش شوم...

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست...

سکوت عین سکوت است، بی همانند است

که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت

سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد

سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

 

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست

از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است

سکوت کرد علی تا عرب خیال کند

ابو هریره به فن بیان هنرمند است

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بانو روزت مبارک

بانو اجازه هست سرایم برای تو؟

این چند دوبیت را فرستم به سوی تو؟

بانو اجازه هست بگویم ز درد عشق؟

از دوریت نبودنت ز درد هجر؟

بانو اجازه هست بگویم ز روی تو؟

از چهره ی نجیب و ماه روی تو؟

بانو اجازه هست بخوانم تو را به اسم؟

حسرت بشد بخوانمت یک بار فاطمه

بانو اجازه هست بگویم من حرف دل؟

از عشق تو که همین باشد حرف دل

بانو اجازه هست بگویم که روز تو

باشد مبارک و خواهم وصال تو؟

بانو اجازه هست سرایم برای تو؟

این چند دوبیت را فرستم به سوی تو؟

پ,ن: روز میلاد توست و تو روشنی به ما هدیه می‏دهی و ما با دستانی پر از روشنی، از این حُسن بازمی‏گردیم؛ با دل‏هایی که در حوضچه چشمانمان با آب دیده تطهیر شده است.

روز میلاد تو هر روز در ما تکرار می‏شود، ای تکرار روشنی در روح و روان ما!

 روز میلاد حضرت معصومه و روز دختر بر همه دخترها مخصوصا بانوی دلم مبارک

 

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ای ملک العرش مرادم بده

وقتی بعد از یک روز پر از خستگی با دلی شکسته در لا به لای آشفتگی های هروز گیر افتاده ای به سوی معجزه ی حافظ سرازیر میشوی بعد نیت، محرم رازش میکنی حافظه ات را به حافظ میسپاری و غرق در رفاقت میشوی ...

 
 
هاتفی از گوشه میخانه دوش   گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش   مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر   تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند   هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست   نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار   روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب   با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد   روح قدس حلقه امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده   و از خطر چشم بدش دار گوش

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

در رویت روی هم چو ماهت بانو

سروده شد و نوشته شد:

                              برسد به دست صاحبش 

                                                       شاید برسد

در فکر ستاره های آسمانم هستم

 

 

در فکر تو و در پی رویت هســتم

 

 

خورشید منی، شهرو دیارم دوراست

 

 

 

هر لحظه و هر ثانیه درفکر وصالت هستم

 

 .....

این دو بیت اول شعری ست که شروعش کرده‌ام به زودی کامل میشود...

 

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

عروسم می شوی خواهر!؟

همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر / من ابراهیم می گردم! شکستت میدهم آخر! 

/ دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت / عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و دلبَر 

 / عزیزم تاجر عطری ، برند مطرحی داری / تو می آیی و میگیرد فضا را بوی نیلوفر 

/ تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم  / بگو مثل بسیجی ها: عروسم می شوی خواهر!؟

 

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ﺗﻮ ﮐﺰ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﻟﺒﺮﯾﺰﯼ...

انقد خسته و دل گرفته بودم که توان هیچ کاری نداشتم رنگ احوالاتم شده بود سیاه، عین تاریکی شهرم،شروع کردم به پیام دادن به امیرعلی هربار که به امیرعلی پیام میفرستم امیرعلی با شعرهایی که میفرستد میشود آبی که یکدفعه  آتش درونم را فروکش میکند

این روزها امیرعلی برای من شده است آتش نشان هرباره که آتش درونم فوران میکند فورا به امیرعلی پیام می فرستم

ﺗﻮ ﮐﺰ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﻟﺒﺮﯾﺰﯼ

ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ؟

 ﺑﺒﯿﻦ ! ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺍ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ

 ﻣﮕﺮ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ، ﻏﺼﻪﺍﯼ، ﻏﻤﯽ، ﭼﯿﺰﯼ

 ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﺳﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﭘُﺮ ﺷﻮﺭﺕ

 ﻤﮏ ﺑﻪ ﺗﺎﺯﻩ ‌ﺗﺮﯾﻦ ﺯﺧﻢﻫﺎﻡ ﻣﯽ ‌ﺭﯾﺰﯼ

 ﺧﻼﺻﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻧﺪ ﺑﺮﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ

 ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ، ﻓﺘﻨﻪ ﺑﺮﻧﯿﻨﮕﯿﺰﯼ

 ﺨﻨﺪ ! ﺑﺎﺯ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ

 ﺑﮕﻮ ﮐﻪ: ﺁﻩ ! ﻋﺠﺐ ﻗﺼﻪﯼ ﻏﻢﺍﻧﮕﯿﺰﯼ

 ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﺑﮑﻨﯽ

 ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﭙﺮﻫﯿﺰﯼ

 ﻭﻟﯽ ... ﺑﺒﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ

 ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻗﻬﺮ، ﺗﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﺕ ﺑﺮﻧﻤﯽﺧﯿﺰﯼ ؟

ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ؟ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻟﺖ ﺷﮑﺴﺖ؟ ﻫﻢﺍﯾﻦ ؟

ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ ... ﻭﻟﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﺭﯾﺰﯼ

ﻋﺰﯾﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﻭﻟﺶ ﮔﻔﺘﻢ:

ﺗﻮ ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﻟﺒﺮﯾﺰﯼ

 پ,ن:انقدر این شعر قلقلکم داد تا دست آخر تو بلاگ گذاتشتمش..

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ی سوال؟

راستی نون براتون بگیرم؟

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بودنت،بودنم

کم پیدا بودنت

چه ناپیدا

پیدا بودنم

چه گم .. 

همیشه منتظرت...

 

 

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

روضه خوان روضه ی اصغر بخوان...

این روزها هر چه زمان بیشتر میگذرد و جنایت وحشی ها وحشیانه تر میشود ایمانم به این آیه بیشتر میشود                             

  «أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ»

.

.

آیا زمان ظهور نرسیده است مولا جان؟

این روزها بیشتر از همیشه منتظر ندای انا المهدی نشسته ایم....

 

قسم به شب تار هنگامی که برود

 تمام شب‌های ما

 آفتابی خواهد شد

 والّیل اذا یسر..

 فجر/4

 پ,ن: این روزها کلا توان نوشتن نبود ولی مگر میشود این پرپر شدن علی اصغر ها را دید و سکوت کرد؟

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

پیشینه تان مشخص است...

به یاد دارم روزگاری نه چندان دور را ،روزگاری را که همین جمعیت، شعار «نه غره نه لبنان جانم فدای ایران» را بازیچه ی بازی سیاسی و رویای براندازی حکوتشان کرده بودند...

قلدرانه با چوب به راهپیمایانی که برای حمایت از همین مردم به میدان آمده بودند حمله ور میشدند و رگ نژاد پرستیشان این جنایات را از یادشان برده بود....

و خود وحشیانه جنایت هایی حیوانی تر را رقم زدند....

واما اکنون...


اکنون که حیثیت بر باد رفته شان را در گرو حمایت از همین مردم بیگناه میبنند سنگ مظلومیت مردم بیگناه فلسطین را بر سینه میزنند ...
و جنایت های خودشان را بر باد فراموشی سپرده اند...


این جماعت نون به نرخ روز خور بدانند وقایع تاریخ نه فراموش میشود نه بخشیده...
پ,ن: این پست اشاره ایست به فعالیت های دوستان حامی فتنه در شبکه های اجتماعی...

 

 

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

دلتنگی

امروز....

رویایت را دیدم

 با شوق رویت از خوابم پریدم
 اما تو دیگر نبودی
حیف ....
ای کاش همیشه در آن خواب می ماندم شیرین بود عین حضورت...

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

شاید که نباشد نظرت بر دل من...

در دام تـو ای یـار گـرفـتار شـدم /مجنون تو ای لیلی شیراز شدم

هر دم به بهـانه ای بکـردم یادت /با یاد تو دل زنده و دلشاد شدم  

نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات